این فداکاری ز من بود ، دیگران آزردنم
بعد رنج روزگار ، نور خوشبختی دمید
عشق ناگه غافلم کرد، روی قلبم آرمید
عقل را از من گرفت و داد بدخلقی به من
از سرم سرمستی رفت و شد مریضی پیرهن
دوست و بیگانه همه از دست من آزار دید
از ندانم کاری هایم ، رنج معشوقم چشید
عمر را از او گرفتم ، پای او بستم به خود
او هم از بدبختی من، روزگارش خوش نبود
بعد سه سال عقل آمد، هفت ماه از آن گذشت
حال فهمیدم چه کردم، کی سبب بود بر شکست
توبه کردم ای خدا، جبران کنم هر کرده ام
رحم کن فرصت بده، نابود مکن آینده ام 
ظلم کردم درحقت، ای عزیز من را ببخش
فرصت جبران خواهم، نه برای غل و غش
عهد و پیمان با تو بستم، هم با ذات کردگار
در رضای او بمیرم، هم نرنجانم تو یار
.jpg)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر