یادش به خیر حدود ۸ یا ۹ سالم بود از دختری خوشم می یومد . هرجا که اون واستاده بود من نمی تونستم از اونجا رد بشم و هرجا که اون با بچه ها به بازی مشغول بود من از اون بازی محروم میشدم . هیچ موقع نتونستم صورتشو از نزدیک ببینم و یا باهاش یه کلمه حرف یزنم خلاصه هر موقع اونو میدیدم دست و پام می لرزید و قیافم عوض می شد . تا اینکه سالها گذشت و من ازش دور شده بودم اما باز هم هیچ موقع نتونستم به هیچ دختری فکر کنم تا اینکه بعد سالها دختر خانمی بهم معرفی شدکه ازش خوشم اومد وبا هزار امید طرفش رفتم که همه چیزم بشه و فضای خالی خونوادم پر بشه . این خانم خانما نه تنها هیچی برای من نشدن ، نزدیک بود زندگی خودم رو هم از دست بدم تا اینکه بعد سه سال التماس به شکست مواجه شدم و هنوز زخم اون التیام نیافته بود که دختر خانومی
سراغم اومد و گفت :
رفاقت من وتو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یانه؟ و آن قدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که قهوه ام تمام شد و من فهمیدم بازهم قهوه می خواهم حتی تلخ تلخ!!!!!!!!
من گفتم :
شهد می باریدم چو زنبور ، خانه ام ویرانه شد 
شهد هرجا می چکید و هرکی خورد دیوانه شد
نه به ایندم طعم دارم نه نه به ایندم رنگ و بو 
قهوه ام حالا مگر ، یا خیال و آرزو ؟
خواب می بینم خدایا ، یا که لطفت بر منست؟ 
خسته ام ایندم زهر سو ، رحم کن شوخی بس است
خب ایشون نسبت به من خیلی علاقه داشتند اما بعد مدتی اینجوز پیدا شد که ایشون خیلی مذهبی تشریف داشتن ومن در حد ایشون نبودم تا اینکه یه شبه ناگاه همه چی عوض شد و برای همیشه از هم خدا حافظی کردیم
از عشق خوب میدونم و حسابی زهرشو چشیدم کاش پاد زهر اون که یه بوسه آبداره
نصیبم می شد یا دستم دستانش رو لمس می کرد!
.jpg)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر